تبليغاتX
داستان های کوتاه





























داستان های کوتاه

بیاییم بهتر فکر کنیم

خیلی وقت بود . که ندیده بودمش تا اینکه تک زنگی زد و حالمو پرسید و در نهایت  گفت: ها ولک

چکار می کنی، چرا به ما سر نمی زنی، دیدم کوروش رفیق هم دانشگاهیم بود بچه جنوب بود که با

هم فارغ التحصیل شده بودیم گفتم: فعلا بیکارم دوسه جا رفتم، فقط فرم پرکردم هیچ خبری نیست با

دلخوری گفت: امو تو هم مارو گرفتی خب بیا اینجا پیش خودمون ، نترس ایدز نمی گیری  بخدا نیرو

کم داریم در ضمن تنها نیستی ... گفتم با کی داری کار می کنی؟ گفت: کاکا خطا نکنی بچه محل

خودمونه،  گفتم خب بگو... گفت: سارا...  اسم سارا رو که شنیدم برق منو گرفت با هم مدرک

کارشناسی علوم ازمایشگاهی رو گرفته بودیم نمی دونستم داره با کورش کار میکنه ، سریع گفتم بزار

یکی دو روز دیگه بهت  خبر می دم ، حقیقتش بیشتر از کار به خود سارا فکر می کردم  یه هفته

گذشت دوباره کورش زنگ زدگفت: خدا رو کولت،  پس چی شد. ما رو سر کارگذاشتی کاکا ...

... منم دیگه فرصت رو از دست ندادم  سریع گفتم باشه تا اخر هفته منو می بینید .

بالاخره  رفتم اندیمشک شهر قشنگیه، خیلی خوشحال شدند منو دیدند  باورشون نمی شد خوشحالتر

از اونا من بودم که بالاخره بعد از مدتی سارا رو دیدم ،  خاطرات دوستی ما در دانشگاه شکل گرفت

تقریبا با هم واحدا رو پاس می کردیم  وبا هم مدرک رو گرفتیم ،  تنها چیزی که نمی تونم تحمل کنم

و باعث زجر من می شد وقتی بود که می دیدم ،  کوروش دوست داره با سارا خلوت کنه این یکی

برام دردناکه  که ببینم کسی بخواد به سارا نزدیک بشه، هر چند کوروش زن داشت ولی من

 نمی تونستم قبول کنم، زمان مثل برق وباد می گذشت منم داشتم کم کم به محیط وکارم عادت

 می کردم واز نظر عاطفی به سارا نزدیک ونزدیکترمی شدم به طوری که از جیک و پیک همدیگه

با خبربودیم، واقعا چقد زود می گذره امروز که  تقویمو که نگاه می کردم متوجه شدم که درست

یکسال از اومدن من به اینجا گذشته،  اپارتمانی اجاره کرده بودم وسرم به کارم گرم بود وسارا هم

بخاطر این که تنها نباشم بعضی وقتا به من سر می زد، دوست نداشتم هرزه بازی در بیارم چون

 می دونستم ، بالاخره مال خودمه، تنها سعی می کنم برنامه روال عادی وطبیعی خودش پیش بره اما

خدا خودش می دونه که دارم دروغ می گم، دلم غوغایی بود .

 چند سال دانشگاه الان هم این جا، دلم می خواد، فقط یک فرصت پیدا کنم و کارشو تموم کنم که

فکربرگشت هم نکنه، اما نمی دونستم چه جوری تا این که  بدترین روز عمرمو دیدم، هوس چای

کردم رفتم پیش ابدارچی ، معمولا اخرین خبررا از اونا باید پرسید. همانطور که داشت استکان چای

رو از توی کشوی پر از استکانا بر می داشت وبرام  چای تازه دم می ریخت و سعی می کرد درست

قوری رو دوباره سرسماور بزاره من هم گوشه ای از ابدارخونه رو انتخاب کردم وداشتم صندلی رو 

روی کف سرامیک جابجا می کردم که بنشینم و چشمم دنبال حبه قند بود  که قلپ اولو بنوشم ، 

نفهمیدم چطورشد کوروش دوباره سارا رو صدا زد. همین موقع بود که دیدم  ابدارچی که عادت

نداشت ساکت باشه،  زبونش بند نشد و اروم همه چیز رو قشنگ  برام تعریف کرد

-  اقا یوسف فکر کنم  اقا کوروش گلوش پیش سارا خانوم گیر کرده و دوسش داره، من که

می گم زنشو بخاطر همین سارا خانوم طلاق داده،

... تا اینو شنیدم برق از چشام پرید

-  چی میگی اسد خان مگه کوروش از زنش جدا شده

-  ای کاکا والله چی بگم، مگه خبر ندارید، زنشو خیلی وقته طلاق داده فکر کنم می خواد با

سارا خانوم ازدواج کنه

... بد جوری  رگ غیرتمو ویشگون  گرفت که نتونستم خودمو کنترل کنم

-  اسد خان  تومگه  کار زندگی نداری، فضولی مردمو چرامی کنی؟! به کار مردم چکار داری

به کار خودت برس!

... دیدم با تعجب زل زد به چشامو گفت:

-  ها ولک چی شده، چرا یه دفعه قاطی کردی و ناراحت شدی ، خب منظورم اینه که ممکنه

ازش خوشش اومده باشه وگرنه دلیل نداره هر روز هر ساعت  دم گوش سارا خانوم  حرف

بزنه،  تازه بعد ازظهر ها هم با ماشینش می رسونه خونه شون، این کارا بی معنی نیست والله 

یه معنی پشتش خوابیده  ولی اقا یوسف  بخدا چاکرتیم یه وقت نری چیزی بگی ما رو از نون

خوردن بندازی

 ...خون خونمو می خورد تا الان می تونستم تحمل کنم فکر می کردم زن داره ولی از حالا

 بگو حتی یک دقیقه...  خونه قشنگش دور تر از میدون شهر بود ومن برای چند نوبت مزاحم

خانوادشون  شده بودم ، پدر ومادر خوب ومهربونی داشت پسربزرگشون سرباز بود وپسر کوچکشون

امیرهم مدرسه می رفت  وجالب این جا بود که پدر ومادر مهربونش مرا نه بعنوان

همکاردخترشون بلکه خیلی مایل بودند به عنوان داماد ببینند یعنی همون چیزی که من ارزو داشتم

اتفاقا همین دیشب مهمونشون بودم از  وقتی که ابدارچی اونجوری حرف زد  زودترخواستم کارو

تموم کنم و بیشتر از قبل با این خانواده رفت وامدی داشته باشم  تا بتونم یه جوری سارا رو متقاعد

کنم  فردای ان روز سرم نیم بند به کارمشغول بود که از خونه برام زنگ زدن که یه نامه از

ازمایشگاه  برات اومده  زودتر بیا ببین این نامه چیه  فهمیدم در باره پذیرش ازمایشگاه طبی بود مثل

اینکه با در خواست من موافقت کردند من هم به فال نیک گرفتم، بیش از این  نمی تونستم  تحمل کنم

اتفاقا این نامه بهترین فرصت بود که ببینم برنامه اینده سارا چیه ابتدا با کوروش خیلی حرف زدم زیر

بار نمی رفت می گفت : پسر کارت همین جاست کجا  می خوای بری،  مگه ما می زاریم از این

کلمه ما خیلی بدم اومد. حتما منظورش خودش بود وسارای من ولی دیگه خبر نداشت که می خواستم

سارا رو با خودم ببرم که بالاخره متقاعد شد که برم ولی قول گرفت که اگه از اون جاراضی نبودم

دوباره برگردم پیشش من هم قبول کردم ، همون شب بود که  سارا  را برای صرف شام دعوت کردم

دید که خیلی تو فکر هستم خواست یه جوری از سرم در بیاره بعد از صرف شام گفت:

-         یوسف  چیه چقد تو فکری یا خودش میاد یا خبرش بعد خندید وگفت: شب قشنگیه این طور

نیست ، دوست داری با هم قدم بزنیم

 منم بدون معطلی قبول کردم  فکر کردم می خواد راجع به ایندمون چیزی بگه ولی  دیدم  مثل همیشه

 

حرفی نمی زنه،  وقتو غنیمت شمردم

-  درباره پیشنهادم فکر کردی؟

-  کدوم پیشنهاد!

-  پیشنهاد ازدواج

-  یوسف کمی تحمل کن قول می دم  بزودی جواب قطعی رو می دم

-  سارا حقیقتش دیگه نمی تونم بیام ازمایشگاه وقیافه کوروش رو ببینم مخصوصا الان که

 فهمیدم زنشم طلاق داده بعد می خواهی که ساکت باشم  ان هم وقتی که داره با تو شوخی

می کنه... نه دیگه،  ببین سارا چی دارم می گم تا دوستی من وکوروش بهم نخورده تکلیف

منو روشن کن ببینم کجای کارم،  دیدم حرفی نزد هیچی نگفت نگران شدم عادتش این جوری

بود. عصبانی که می شد سکوت می کرد بعد گفت: می خوام برگردم خونه پرسیدم

-  سارا با من قهر کردی خب اگه اشتباه کردم بگو اشتباه کردی یکسال گذشته حالا از دانشگاه

حرف نمی زنم فقط همین جا رو می گم چه جوری بگم دارم زجر می کشم هیچ غلطی هم

نمی تونم بکنم باید همین امشب با من بیایی خونه،  تکلیف منو روشن کنی

-  چی می گی یوسف دیوونه شدی همین امشب بیام خونه با تو چکار کنم !

-  تکلیفمو روشن کن ، اصلا همین امشب ازت می خوام!

-  چی می خوای یوسف درست حرف بزن من بفهمم ؟!

-  چرا متوجه نیستی سارا!  تکلیفمو ، ایا می خواهی با من ازدواج می کنی یا نه

-  ترسیدم!

-  از چی؟

-  هیچی بیخیال،  گفتم که بزودی تصمیم می گیرم اتفاقا خودم تهران کار دارم با این دوروز

تعطیلی باهات میام تهران  تو راه حرفامونو بهم می زنیم

-  خب عالی شد.

سریع رفتیم ایستگاه قطار و دوتا بلیط خریدم ...

 از خوشحالی تا صبح نخوابیدم ، مثل دیوونه ها با خودم حرف می زدم  تا کوروش بخواد بفهمه

عقدشم  هم کردم ، خیال کرده می تونه سارا رو از چنگم در بیاره  امروز قشنگترین روز عمرمه !

خیلی وقته منتظر چنین روزی بودم.  قطار ساعت شش بعداظهر حرکت می کرد ومن از خوشحالی

نمی دونستم چکار کنم ، ساعت چهار ونیم بود که رسیدم  ایستگاه قطار با خودم گفتم کاشکی می رفتم

دنبالش من که ازخدام بود وهمین نقشه هم داشتم ولی همین دیشب به من گفت :

-  لازم نیست بیایی دنبالم خودم راس ساعت شش در ایستگاه قطار  تو رو می بینم 

... اول بردمش منزل خودم  باور نمی کرد. خونه منه گفت: مبارکت باشه، گفتم یعنی چی! بگو

مبارکمون باشه، همه جای خونه رو برانداز کرد  تمام سعیم این بود که تمام اثاث اتاقا رو از همون

ترکیب  رنگی که قبلا ازش شنیده بودم  فراهم کنم ، تختخواب کمد لباس ظروف اشپزخونه خلاصه

همه چی، کمی نشستیم حرف زدیم کم کم خودمو بهش نزدیک کردم  یه بویی برد گفت: درست نیست

ما هنوز با هم محرم نیستیم گفتم: چی می گی!  محرم نامحرم یعنی چی ! مگه قرارنیست زیر یک

سقف ارزوهامونو قسمت کنیم و تا ابد با هم باشیم، پس این حرفا چیه، خلاصه سعی کردم مخشو بزنم

  محیط شاعرانه با موزیکی اروم که خیلی دوست داشت براش درست کردم ... فردا که شد دیدم

سکوت می کنه هیچی نمی گه ، گفتم چی شده گفت:من تمام پس اندازمو یه شبه بهت دادم ، نباید

ناراحت باشم، اما یهو دیدم کوروش اومد تو اطاق تا سارا  کوروش رو دید زد زیر گریه، کوروش

 هم نامردی نکرد  با من گلاویز شد....

.... دنگ دنگ دنگ  صدایی یه لحظه  منو به خودم اورد . این صدای چی بود شبیه ناقوس کلیسا

بود اما نه صدای  ساعت ایستگاه قطار بود. حدسم درست بود صدای ساعت ایستگاه قطار بود که

چرتمو پاره کرد. داشت ساعت پنج بعد از ظهر رو نشون می داد . فکر کنم یه لحظه خوابم برد ه بود

سرم از شدت فشار درد گرفت. ارزوهامو در خواب دیدم ، بلند شدم مشغول قدم زدن شدم ولی هنوز

 ازش خبری نبود . ساعت پنج وپانزده دقیقه  شد  و ساعت بزرگ میدان ایستگاه راه اهن  با من سر

لجبازی خودشو نشون داد. هر سی دقیقه یک تک زنگ وهر ساعت به تعداد ساعات زنگ می زد،

 اعصابم پاک داشت بهم می خورد، مسافران ایستگاه  داشتند زیر چشمی منو نگاه می کردند. حتما

پیش خودشون می گفتند این دیوونه کیه ! تصمیم گرفتم  یه زنگی به موبایلش بزنم ببینم چرا دیر کرده 

متاسفانه خط نداد ، فهمیدم موبایلشو  قطع کرده ،  با خودم گفتم :سارا مطمئن باش من از این جا

تکون نمی خورم  این بار زنگ ساعت میدان راه اهن با  صدای سوت قطار گم شد. خدای من یعنی

چی، نکنه اتفاق بدی براش افتاده  که نتونسته خود شو  اینجا برسونه، خسته ودرمونده در گوشه ای

از نیمکت ایستگاه به امید او نشسته بودم و زمان به تندی می گذشت مسافران قطار  یکی یکی

 داشتند سوار می شدند . تا این که یک لحظه امیربرادرکوچکش را دیدم که سریع خود شو  با

دوچرخه اش به من رسوند  درحالیکه در دستش نامه ای بود.  سراسیمه به سمتش دویدم و از او

سراغ خواهرش را گرفتم که اب سردی بر رویم ریخت .

-  خواهرم نمیاد  خداحافظ ... با دادن نامه ای  به من به مانند تند بادی  از من گریخت

گویی تنها ماموریتش فقط دادن این نامه بود . باید این جوری سفارش شده باشه  ... نامه رو بده  به

اقا یوسف ، می شناسیش  که همونی چند بار اومده خونه وزود م بیا ، تنها بگو لطفا منتظر خواهرم

نباشید همین، فهمیدی...   خداحافظی یادت  نره داداشی،  با دوچرخه می ری مواظب خودت باش...

 دوباره سوت حرکت قطار بلند شد مسئول درب قطار که مدتی منو زیر نظر داشت با تعجب و

احترام پرسید،  قطار در حال حرکت است ایا سوار می شوی ... درب های قطار بسته شد و قطار

حرکت کرد . شوکه شده بودم  نمی دونستم در ان لحظه چه غلطی کنم بدون او ممکن نبود که بتونم

حرکت کنم سعی کردم خودمو کنترل کنم،  پاهام دیگه نای راه رفتن نداشت. یعنی من برای همیشه

سارا رو نمی بینم ، با بدبختی رفتم گوشه ای نشستم و اروم  نامه  رو خوندم ......

سلام... یوسف جان ، متاسفم که با تو نیستم ، مدتی که  در کنارت بودم هرگز فراموش نمی کنم

وهمیشه  خوبی های تو را به یاد خواهم داشت  یوسف جان باور می کنی الان که دارم این نامه را

 برای تو می نویسم قطرات اشک داره کاغذ نامه را خیس می کند حقیقتی که هیچ وقت دوست

نداشتم بهت بگم این بود که بین تو و کوروش نمی تونم انتخاب کنم  یوسف باید منو ببخشی که بین

دوراهی  موندم، کوروش با طلاق زنش بخاطر من بد جوری گرفتارم کرد  باید درکم کنی 

دوست تو سارا

.... سر خورده مایوس در حالی که گیج می زدم پاداشم را چه بی رحمانه گرفتم  ، صدای چرخهای

تلقو تلوق قطار  را شنیدم که ارام از من دور می شد وبه راه خود ادامه می داد ... اروم اروم رفتم

گیشه بلیط...که شنیدم

-  ساعت حرکت بعدی  قطارهشت شب 

-  لطفا یه بلیط................................           پایان

 

 

 

 

نوشته شده در 91/02/20ساعت 0:32 AM توسط منصور قلیزاده|

-   خوشحال شدم تو رو دیدم از کجا فهمیدی اینجا هستم

-  از مینا پرسیدم دیدم هرچه خونه زنگ می زنم کسی گوشی رو بر نمی داره

حقیقتش نگران شدم با سختی شماره تلفن مینا رو پیدا کردم که فهمیدم اوردنت

اینجا از خودت بگو، چطوری دختر

-  از دختریم چی مونده، در حالی که  لبخند تلخی  روی لباش نشست پرسید تو

چکار می کنی، جمشید حالش  چطوره ،  بعد متوجه شد که رزا همچنان ایستاده

داره حرف می زنه  سریع گفت: ببخش رزا ، بیا بشین کنارم

-  ممنونم  چه صندلی قشنگیه ... برات یه مقدار میوه هم اوردم

-  ممنونم چرا زحمت کشیدی نگفتی حال جمشید چطوره؟

-  ای  بد نیست سر اخر پیری دست از سرم بر نمی داره همش سرم غر می زنه، خستم می کنه

-  خب دوست داره،  مگه  دوست داشتن بد ه که ناراحتی می کنی!

-  چه دوست داشتنی مژگان بیشتر دوست داره برای  کوچکترین مسئله ای سرم داد بزنه،

-  از دخترات چه خبر؟

-  اونا که خیلی وقته عروسی کردند، الان نوه هم دارم خوبند مشغول زندگی

خودشونند بعضی وقتا زنگ می زنند،  بگذریم  از خودت بگو کی اومدی اینجا

-   از وقتی که رضا مرد منو اوردند اینجا گفتند: اینجا بمیری بهتره

-  خدا نکنه مژگان ، این حرفا چیه ، بزنم به تخته تو هنوز صحیح وسالمی،

 شنیدم رضا مرده، خیلی ناراحت شدم، مرد خوبی بود حالا از خدا می خوام تو

همیشه زنده باشی

 

-   ممنونم  رزا،  اما نه دیگه، منم  عمرمو کردم فعلا نقش دیوارم

-   تو رو خدا مژگان اینجوری حرف نزن ... تو از من جوونتری چطور شد که

رضا مرد اون که  خوب بود

-  خب سرطان خون داشت،  خود سرطان وحشتناکه وای به حال کسی که سرطان

 خون  هم داشته باشه، من که می گم همش مال همون ازمایشگاه لعنتی بود که

توش کار می کردیم ،  قبول کن ما هم زیاد رعایت نمی کردیم یادش بخیر چه

ایامی داشتیم و چه جوری چهارتامون با هم همکار بودیم  بعد با لبخند ادامه داد

بیشتر از تو  دلگیرم که چه جوری جمشید رو از چنگم در اوردی،  دیگه گذشته

حرف زدنش هم بی مورد

- بس کن  دیگه،  قرار نیست اینجا از من گله کنی ان ماجرا خیلی وقته که تموم

شده تو باید اونو فراموش کنی، سعی کن روحیتو با خاطرات تلخ خراب نکنی

- چه کلمه مسخره ای یعنی چی تموم شد!! انسان با خاطره است که زندست، تمام

بدبختی من از همان ایام است ، خب قبول کن من به تو اعتماد کردم، وقتی که

به کسی اعتماد می کنی بعد می بینی طرف بهت نارو می زنه،  می تونی ساکت

باشی، درسته که ان ایام گذشته ولی من بدی تو رو فراموش نمی کنم

-  ببین مژگان من بخاطر تو اومدم این جا که تو رو ببینم بعد تو با من دعوا می کنی

 بخدا اصلا حالم خوب نیست. قبول کن تو هم بی تقصیر نبودی اگه دیدی جمشید

اومد طرف من وبا من ازدواج کرد بخاطر این بود که  من و جمشید فکر کردیم

تو از رضا خوشت اومده خب این شد که با هم ازدواج کردیم!

-  چه راحت! واقعا روت می شه به من این حرفو بزنی ، هیچ وقت این حرفو نزن

 اولین بار جمشید با من دوست بود  بعد تو اومدی اینقد لوس بازی در اوردی تا

اونو شیفته خودت کردی، من هم دیدم مردی که قرار باشه با یه لوند احمقانه 

  اینقد شل وارفته بشه  بهتر دیدم که هرگزنباشه

-   مژگان من مریضم ولی مثل اینکه تو حالت اصلا خوب نیست، سن زیاد حافظه

رو ضعیف می کنه ، ببین  بشین یه خورده فکر کن تو چطور عاشق جمشید بودی

 که به محض اینکه رضا بهت پیشنهاد ازدواج داد رفتی سراغش اگه واقعا جمشید

 رو دوست داشتی باید تحمل می کردی وبا جمشید ازدواج می کردی پس چرا

فقط منو مقصر می دونی خودت هم بی تقصیر نیستی من از کجا می دونستم که

 جمشید  تو رو می خواست مگه تو به من چیزی گفته بودی !

-   لازم به گفتن من نبود  تو باید درک می کردی ، بعضی حرفا گفتنی نیست باید

حس کرد  من هم قبول می کنم خیلی اشتباه کردم حالا

 گذشته ها گذشته  خوشحالم کردی که اومدی تو رو دیدم خیلی وقت بود که تو رو

ندیده بودم، چه ایامی داشتیم ولی حیف  که عمر رضا زیاد نبود وزود مرد بدبختی

این بود که بچه دار هم نشدم که لااقل عذاب تنهایی نداشته باشم تنهایی برای

قبر خوبه نه برای ادم زنده  

-  اره قبول دارم تنهایی عذاب اور است ، خدا بیامرزدش مرد خوبی بود.  می دونی

 که من با رضا تو یه پروژه ازمایشگاه شش ماه کار کردیم ، چه مرد نازنینی بود

مژگان خیره به صورت رزا نگاه سردی کرد وگفت:

-   عجب ! فکر کنم رزا تو منتظر بودی ببینی من با کی دوست هستم بعد بیایی بقاپی اره

-   نه بخدا تو این جوری فکر می کنی من حتی از جمشید که خیلی دوسش داشتی

خوشم نمی اومد ، فکر کردم اگه با او  ازدواج نکنم دیگه باید برای همیشه تنها

 زندگی کنم در واقع از ترس سنم ازدواج کردم ولی واقعیتش اصلا ازش خوشم

 نمی اومد خدا به من رحم کنه چون الان دیگه کفاره داره من از این حرفا بزنم با

داشتن دوتا دختر ونوه ولی دارم واقعیتشو بهت می گم من از جمشید خوشم نمی

 اومد الان هم که به هم عادت کردیم عشق با عادت فرق می کنه حقیقتش من

عاشق مرد دیگه ای بودم

-   رزا تو عاشق کی بودی

-  راستشو بگم مژگان

-    اره خب بگو

-   عاشق رضا !!

-   چی گفتی!!

-    باور کن مژگان، اگه تو تحمل می کردی وبا رضا ازدواج نمی کردی این من

 بودم که با رضا ازدواج کرده بودم نه تو  

-    جدی می گی رزا ! من فکر می کردم که تو عاشق جمشید بودی چون خیلی سعی می کردی با جمشید باشی

-    نه نه!!  مژگان اشتباه نکن من این کار رو می کردم که حرص  بی تفاوتی رضا

در بیارم رضا هم دقیقا میخواست حرص منو در بیاره بخاطر این بود که همش

به تو نزدیک ونزدیکتر  می شد

-    عجب اتفاقی!! چون درست من احمق  هم بخاطر این که از جمشید انتقام بگیرم به

سمت رضا کشیده شدم نگو تو اصلا  قصد ازدواج با رضا را داشتی  نه با جمشید

و اصلا رضا تمایلی به من نداشت بلکه می خواست تو رو حرص بده،الان

می فهمم چرا هر وقت تو خونه حرف ازمایشگاه واسم تو می اومد، سرم داد

می کشید. که تمومش کن اسمی از ان ازمایشگاه لعنتی نیار، الان می فهمم

موضوع چی بود.  

-    درست فهمیدی مژگان،  اما حقیقتش دیر فهمیدیم که داشتیم نقش بازی می کردیم و

به نوعی داشتیم از هم انتقام می گرفتیم، کاشکی می شد بر گردیم تا نقش واقعی

خودمونو بازی کنیم ، راست راستی دلقک شده بودیم خودمون هم خبر نداشتیم  

... از ان روز به بعد رزا می اومد اسایشگاه سالمندان و یه سری به من می زد وجویای

 حال من می شد. ولی هر دفعه از دفعه قبل بیمارتر تا این که  روز اخری که برای

عیادت من اومده بود.اصلا حالش خوب نبود ومی گفت تحت نظر دکتراست.  دلم خیلی

 براش تنگ شده تمام خاطرات زندگیم با رزا بود. خدا کنه هر چه زودتر حالش خوب

بشه و بازم بیاد که ببینمش،روز اخری  وقتی  که داشت می رفت  با یک جمله

خداحافظی کرد.

-   مژگان از من راضی باش

بعد اروم اروم به سمت درب خروجی اسایشگاه به راه افتاد ومن هم با چشام قدم به قدم

او را تعقیب می کردم  حالا دیگه خیلی وقته که از ان روز گذشته و من طبق عادت

همیشگی میام کنار این استخر می نشینم و به نیمکت خالی او نگاه می کنم در یکی از

همین روزا بود که نا خوداگاه چشمم به مردی افتاد که داشت اروم از دفتر سالمندان

بیرون می اومد، وبه دنبال کسی بود. با دسته گلی قشنگ در دستش  راه رفتنش خیلی

برام اشنا می زد. مثل جمشید راه می رفت ولی نه!! فکر کنم خودشه، اره خودشه، هنوز

هم راست وکشیده قدم بر می داره. لحظه ای به یاد گذشته  افتادم،  برای این که مطمئن

باشم، طوری سر راه او قرار گرفتم  که ببینم ایا خطا می کنم، ولی نه حدسم درست بود.

چون سریع شناختمش ولی او بعد از مکث زیاد گفت:

-   مژگان تویی

-    اره من هستم

-   خوشحال شدم دیدمت خیلی دوست داشتم برای یکبار هم که شده تو رواز نزدیک

 ببینم ، بعد دسته گل قشنگی به دست من داد

-    ممنونم  جمشید ... از رزا چه خبر

-   رزا فوت کرد. به من گفته بود که تو اینجا هستی اومدم از نزدیک ببینمت

... خواهرم نبود که بی تابی کنم  مخصوصا با اون کاری که با من کرد

 ولی از درون دلم زار زار برایش گریستم او تمام خاطراتم بود اروم روی

 صندلی نشستم طاقت راه رفتن ویا حتی ایستادن هم نداشتم  از چهارتامون دونفر از دنیا

رفته بودند و الان من موندم وجمشید بعد از مدت کوتاهی تمام سعی خودم رو کردم برای

 لحظه ای هم که شده رزا را از ذهنم خارج کنم و در چشمهای جمشید محو شوم،  نه او

عوض نشده، خود خودش بود. تمام خاطرات با او بودن قبل از ازدواجم اومد جلوی

چشام که چطور می خواستم حرصش بدم وبه رضا نزدیک می شدم در حالی که نمی

دانستم دقیقا رضا هم برای این که رزا را حرص بده به من نزدیک می شد بعد جمشید

گفت:

-   ایا به من اجازه میدی که بعضی از روزا بیام ببینمت

-    ولی من نیازی ندارم کسی بیاد منو ببینه،  ان روزا که می خواستم به من سر

بزنی می رفتی  به رزا سر می زدی یادته

-  مژگان بهترکه به گذشته بر نگردیم خواهش می کنم ولی خودت بهتر می دونی

من زمانی با رزا ازدواج کردم که دیدم تو زن رضا شدی حتما تو هم یادته  خب

پس دیگه خداحافظ

اما نمی دونم چرا  طاقت دیدن دورشدنش رو  نداشتم و نتونستم رفتنشو تحمل کنم صداش

زدم و ازش خواهش کردم بیاد کنارم بشینه ومنو دیگه تنها نزاره که دیدم اروم اومد

کنارم نشست شاید نیم ساعتی می شد که حرف نمی زدیم و سکوت کردیم  وبه نقطه ای

روبروی خود خیره شده بودیم از جمشید خبر نداشتم ولی من ، ریز ریز اشکام از چشام

سرازیرشد. روی دسته گل قشنگش،  نمی دونستم برای چی گریه می کنم،  شاید بخاطر

این بود که بعد از مدت ها چشمم به جمشید خورد ویا بخاطر فوت رزا نمی دونم شاید

بخاطر مرگ نا بهنگام رضا وشاید هم بخاطر تنهایی خودم ویا اینکه چرا در تمام ان

مدت داشتیم  به هم دروغ می گفتیم ونقش بازی می کردیم فهمیدم  هیچی بهتر از حقیقت

نیست. افتاب دیگه داشت غروب می کرد غروب افتاب ما غروب قشنگی نبود سراسر

درد رنج وخاطر بود. غروب قشنگ غروب دروغی نیست . از ان روز به بعد من

احساس تنهایی نکردم  چرا که حتی دوتا دخترای رزا به اتفاق بچه هاشون می اومدند 

به من سر می زدند و جالب برام این قسمت بود که می گفتند خاله مژگان تو مادر

ما نیستی اما مثل مادرمون دوست داریم تو دیگه تنها نیستی ما مراقب تو هستیم

....احساس می کنم روح رزا  هنوز هم حضور داره، ولی خیلی از سوالاتم هنوز 

 تو دلم بی جواب مونده چرا که مقصر اصلی هنوز برام معلوم نیست ................پایان

 

 

نوشته شده در 91/01/29ساعت 7:54 AM توسط منصور قلیزاده|

بیماریم با تنگی نفس  شروع شد. بعد دیدم  به زور دارم نفس می کشم طوری که  خفگی به من

دست می داد.  بعضی وقتاهم به طپش قلب وسرگیجه ودرد قفسه سینه مبتلا می شدم تا حدی که دراز

به دراز غش می کردم، که  بابامو تا حد مرگ می ترسوندم،  دست خودم که نبود.  می دیدم

حیوونکی کاری ازش بر نمی اومد، دکترا هم اب پاکی رو دستش ریختن که مشکل اصلی دخترت از

سیستم الکتریکی قلبش ناشی می شه، که ضربان قلبشو نامنظم می کنه.  حالا این سیستم الکتریکی قلب

چیه فقط دکترا می دونند،  بهانه اونا هم سنم بود . می گفتند: الان نمی تونیم  کاری بکنیم چون  سنش

خیلی کمه ، مشکلم کم بود حالا شد دوتا،  از وقتی که مادرم از پیش بابام رفته   من کنار بابامم ، از

هیچ کاری هم براش کوتاهی نمی کنم . یه دفعه که سراغ مامانو ازش گرفتم گفت:

-  تو سه چهار سال بیشتر نداشتی که مادرت از من تقاضای طلاق کرد و رفت، بعدا فهمیدم با

پسر عموش ازدواج کرد و قبول طلاق از جانب من تنها شرطش تو بودی که نمی خواستم

از دست بدم  که اونم قبول کرد . خواستم ازش انتقام بگیرم ولی مثل اینکه خدا داره از من

انتقام می گیره

حیوونکی بابام ، چقد راحت ادما از هم جدا میشن، وبه عهد وپیمونشون پشت می کنند. درست نیست

 دیگه ، الان  داره بابام یه جور دیگه  زجر می کشه، هرچند که بعضی وقتا بقدری یک دنده ولج باز

میشه که من هم دخترشم می خوام از دستش فرار کنم ولی با این وجود بازم   دلم براش  خیلی می

سوزه خب گناه داره، می دونه که  خیلی دوسش دارم ، فکر کنم  دوباره تنگی

نفس من شروع شد هر وقت این طوری می شم، دراز کش سریع ماسک اکسیژنو می زارم صورتم تا

کم کم حالم خوب بشه بعد در میارم  می شینم کارای مدرسه رو انجام می دم ، کلاس دوم راهنمایی

هستم ، هر وقت به بابام میگم کی  خوب می شم میگه خوب که هستی وقتی بزرگتر شدی  بهتر

 میشی، یا میگه چیزی نیست فکرشو نکن حالا یه بوس به بابا بده خستگی بابا در بره من هم بوسش

می کنم،  پیش خودمون بمونه الکی این کارارو می کنم که یه بوس ازش

بگیرم  من که چیزیم نیست می خوام اذیتش کنم  همین جوری خسیسه،  یه بوس به من نمی ده تا

میگم حالم خوب نیست هر جای دنیا که باشه میاد بغلم می کنه و مراقبتش بیشتر میشه تنها بعضی از

روزاخیلی داغ می کنه با خودش تند تند حرف می زنه ، بعد با عصبانیت می گه همه زنا مثل همند من

هم  از ترس اصلا دور برش نزدیک نمیشم ، نمی دونم رفتن مامان چه ضربه ای به روحیه بابام

زد که هنوز هم نمی خواد قبول کنه!! شاید خودش بی تقصیر نباشه،  تو زندگی که  فقط پول نیست

خیلی چیزاست که ما زنا بهش  نیازمندیم، مهمترینش درک تفاهم همدیگر است در همه زمینه ها

 -  اقای دکتر وضعیت دخترم کی خوب می شه این روزا اصلا حالش خوب نیست شرایطش

بدتر شده

-  گفتم که مشکل اصلی دختر شما  نارسایی ضربان نامنظم سیستم الکتریکی قلبشه، باید بتونیم

یک شوک الکتریکی به قلبش اضافه کنیم  که زمانی ضربان قلبش کم میشه اون شروع کنه به

تحریک کردن مابقی ضربان  

-   الان باید چکار کرد

 

-  حقیقتش امید داریم خود قلب با گذشت زمان بتونه ضربانشو تنظیم کنه  اگر در نهایت دیدیم نمی

تونه، مجبوریم این کار را دستی انجام بدیم زیاد سخت نیست باطری زیر پوستی قرار می دیم            

وتنها سیمی که باید به دهلیز سمت راست قلبش وصل کنیم  که بتونه خوب  شوک الکتریکی بده تا

ضربانشو منظم کنه ! بعد از گذشت چند سال

.. . بازهم این ضربان قلبم بود که رازم را اشکار می کرد و از ترسم خبر می داد ان را نمی دیدم اما

 می دونستم حضور داره، و داره خودشو کم کم نشون می ده ... نمی دونم باد سرد بیرون که داشت

 از درز پنجره به من می خورد عامل اصلی به هوش اومدنم شده بود و یا این که  درد  زخم قلبم، هر

چی بود. بابامو دیدم که نگران کنار تختم ایستاده  وعمه هام که کنار بابام  داشتند منو نگاه می کردند

. هوش هوش نبودم ولی بیهوش هم نبودم یه چیزایی  بین خواب وبیداری،  چقد بوی این اتاق برام

اشناست اگه بگم  بوی عطر مامانمو می ده  حتما تعجب می کنید!! مثل اینکه واقعا عملم تموم شده و

 کم کم دارم به هوش میام  چقد بابام   به من نزدیکه صورتمو نوازش می کنه کمی دورتر عمه هام

هستند . حرف نمی تونم بزنم ماسک اکسیژن  روی دهنمه و سیم های که به دستگاهی وصلند و دارند

به صورت منحنی های بالا پایین  جریان سلامتی  منو به دیگرون نشون می ده... بلافاصله پرستار

 بخش هم میاد وبا خنده  سریع به سرمم یه امپول ترزیق می کنه، چقد خوبه  ادما بهم لبخند

بزنند نه عنق باشند حرف نزنند... کم کم دارم به محیطم عادت می کنم ، دیوار اتاقم  نمور و رنگ

های ان پوسته پوسته و طوری که دارند می ریزند . با پنجره ای بزرگ که صدای کلاغارو می شنوم

و زیر پنجره  داخل اتاق هم رادیاتوری که گرمای اتاق رو یکنواخت نگه میدارد و کنار راهروی

کوچک هم  یک دستشویی با اینه ای بالای ان ، خیلی دوست دارم از تختم خلاص شوم و برم خودمو

تو اینه ببینم،  تلویزیون اویزون بیخ دیوار مونده اما خاموش،  بهتر!!  بنشینیم چی ببینیم

سریال عاشقی که چی بشه خودم کم غصه دارم بیچاره محمدرضا ، خیلی وقته که نتوستم  ببینمش از

 وقتی که اومدم بیمارستان دورا دور میاد از دم در اتاقم  رد میشه منو می بینه طوری که کسی اونو

نمی بینه ،همیشه از خود می پرسم ایا شکل ظاهری قلب یک عاشق هم تغییر می کنه ؟ شکل

ظاهری ان را نمی دونم ولی صدا و طپش ان حتما زیاد می شود مثل الان که  هر وقت می بینمش صدای

 کوبیدن  قلبم را بر دیواره ی   قفسه سینه ام حس می کنم  که برام اصلا خوب نیست . یه سال از من

بزرگتره ، امسال ورودی دانشگاه  قبول شده و داره  ترم اول  مهندسی برق رو می خونه  به من

میگه بیا ازدواج کنیم، می گم با کدوم پول تو که دانشجویی میگه طبقه بالای خونه بابام می شینیم یه

خوابه خالی افتاده تا دانشگاهم تموم بشه بعد از ظهر ها هم میرم به مغازه پوشاک پدرم که خرج

زندگیمو در بیارم  می گم، به همین راحتی میگه، به همین راحتی،  فقط کافیه کنارم باشی، میگم  پس

مشکل مریضیم چی میشه ، میگه  تو هیچ مشکلی نداری ... چیزی که اون نمی دونه اینه که من خیلی

مشکل دارم که مهمترینش همین قلبم است.  بعد دارم خودمو اماده می کنم که برم دانشگاه اگه ازدواج

کنم  زود بچه دار بشم چه جوری برم دانشگاه ، الان بیشتر از همیشه به فکر سلامتیم هستم چون

فهمیدم هیچ چیز به اندازه سلامتی ارزش نداره ، پیش خودمون بمونه،  بابام نفهمه،  نمی دونم چرا

این روزا اینقد  دلم برای مادرم تنگ شده حتما اگه می دونست ، می اومد پیشم

هر چند که باهاش تلفنی در ارتباطم بعضی وقتا هم بیرون از نزدیک می بینمش اونم یه جور دیگه

گرفتاری داره دوتا پسر داره باید مراقب اونا هم باشه

 -  اقای دکتر می تونم ببرمش

-   اره چرا که نه، ولی خیلی مراقبش باشید باطری خوشبختانه تو قلبش داره خوب جواب می

ده ولی باید تحت نظر باشه

-  چشم اقای دکترچشم... خیلی  از شما هم  ممنونم

... راحت شدم کم  کم به کمک عمه هام دارم لباسامو عوض می کنم بیمارستان اصلا جای خوبی

نیست خدا کسی رو مریض نکنه،  داریم با خوشحالی فضای بیمارستان رو ترک می کنیم

صبح به محمد رضا  پیغوم دادم دارم مرخص میشم، الان هم اومده دم در بیمارستان

  واستاده دارم می بینمش،  چشم از چشمم بر نمیداره میدونم منتظر فرصته که با من حرف بزنه،

 عاشقشم دوسش دارم فقط ارزوم اینه که حالم خوب بشه که بتونم  باهاش ازدواج کنم ...

  کاشکی ادمی از هیچ چیز با خبر نبود. وقتی  از  بغض و دلتنگی گریه می کنم چه قدر راحت می

شوم؟ اثر ترس و دلتنگی  که همیشه با من هست می دونم برای گریه کردن وقت کافی  دارم، اون از

کوچکی وبی مادری این هم از بزرگی بی قلبی،  در زندگی چیزهایی هست که برایش توضیح کامل

و منطقی نداریم  ولی من هنوز به اینده  امید دارم  هر چند که الان  شدم ادم میکانیکی می گید نه...

خب ! گوش کنید دکترم چه سفارشی به من  می کرد .

-  دخترم دقت کن  هر گونه ضربه ای نباید روی دستگاه وارد شود و اگر روی آن زخمی شود و یا

اگه دچار طپش قلب و سرگیجه شدی باید بالافاصله به من مراجعه کنی یه وقت فراموش نکنی .این

مسئله برای تو حیاتیه، بعد توجه ات به  زمان باطریت باشه،  مبادا بطور ناگهانی باطری از کار بیفتد

 در صورتیکه  حس کردی قدرت باطری داره تموم میشه  با یک عمل جراحی بسیار ساده و با

استفاده از داروی بیحس کننده موضعی باطری تعویض می شه زیاد سخت نیست  . نگران نباش

وتنها حرفی که  در ذهنم دور می زند وبه دکترم می گویم  یک جمله بیشتر نیست

-  اقای دکتر ایا می توانم ازدواج کنم ........................... پایان

 

نوشته شده در 91/01/12ساعت 10:32 AM توسط منصور قلیزاده|

من و همسرم عطیه قبل از مراسم روز عقد فقط خودمون دوتایی رفتیم حلقه و ساعت و

 آئینه شمعدونو گرفتیم، و قرار روز عقد هم با روز تولدش ترتیب دادیم، اشنایی من و

عطیه، توهمین راه پله های  اپارتمان شکل گرفت، اول نگاه بود. بعد لبخندی که تبدیل

شد به سلام،  یه دفعه دیدم رسید به گپ دوستانه، پیامک شبانه و حرفای عاشقانه... طبقه

اول اپارتمان  اجاره ای رو من می نشستم،  طبقه سوم اپارتمان هم عطیه نازنینم، با

خونواده محترمش،  دختر شاد وخوش زبون  و مهربونیه، از طرف خونواده ها هم

 خوشبختانه هیچ مشکلی نبود و قبول کردند.  عطیه  شش ماه از من کوچکتره اماخیلی

با هوش، و زیبا ... تازه درس دانشگاشو تموم کرده بود. دنبال کار می گشت من هم

 حسابدار یک شرکت کوچیک بودم، پیش از این ماجرا خونه من شده بود پاتوق دوستان

 با این تفاوت که اروم بیان و اروم برن چون صاحبخونه به من سفارش اکید کرده بود به

یه شرط خونه رو به ادم مجرد می دم که برای همسایه ها مشکل درست نکنم، منم قبول

کردم ومراقب بودم که خطا نکنم تا اون روز لعنتی شد. زنگ گوشیم صداش دراومد که

 مراد کجایی!! گفتم چکار داری؟ گفت: امشب می خواستم برای یکساعت مزاحمت بشم

امر خیری در راه است  جا ندارم با تعجب پرسیدم نفهمیدم امر خیری در راه است جا

نداری یعنی چی !!  گفت:

-         ببین  یه کمی بیشتر می خوام حرف بزنم

-         با کی می خواهی حرف بزنی با من؟

-         با تو چکار دارم ، با دوست دخترم، اجازه می دی بیام خونه ات

-         چرا نمی بریش خونه خودت اونجا که راحتر می تونی حرف بزنی

-         حقیقتش امشب نادر وبهرام خونه هستند.  راستش از خونه تو مطمئنم، خودت می

دونی که منظورم چیه!! حرف تو دهنشون نمیمونه از فردا میرن به همه می گن

ولی تواین جوری نیستی یکساعت طول نمی کشه  بعد رفع زحمت می کنیم ...

اجازه میدی یا نه ؟ مونده بودم چی بگم گفتم

-         ببین شرایط منو که می دونی هر لحظه ممکنه خانومم بیاد  پایین به من سر بزنه

 اگه خدا بخواد دیگه نزدیکه عقد مونه یه وقت علی برام مشکلی پیش نیاد؟

-         این حرفا چیه  بچه که نیستم ،  یکساعت بیشتر طول نمی کشه فقط می خوام

 حرفامو باهاش تموم کنم من هم می خوام باهاش ازدواج می کنم شرایطو

درک کن  ...

شب شد و دیدم زنگ خونه زده شد اومدند داخل، علی با خوشحالی اومد منو بغل کرد و

 اروم دم گوشم  گفت: ابروی منو حفظ کن، منظورشو نفهمیدم،  بعد دختر خانومو به من

معرفی کرد، اسمش میترا بود. با صورتی گرد وچشمانی درشت با  لبخندی بر لباش و

 قدی بلند وهیکلی ظریف ، احساس کردم می خوان با هم تنها باشند. ده دقیقه کنارشون

بودم و به بهانه ای از اونا دورشدم، رفتم تو اتاق خوابم ولی دروغ چرا از روی

کنجکاوی در اتاق رو باز گذاشتم که حرفاشونو بشنوم ، که متاسفانه  هرچه از علی

شنیدم دروغ بود. براستی هوس گوش را کر وچشم را کور و دل را بیمار می کنه،

موندم بخدا چرا باید دخترا اینقد خوش باور وساده  باشند. که با کوچکترین اشاره دلباخته

می شوند فهمیدم علی اقای بیکار ما هم درسشو تموم کرده وهم سربازی رفته وهم اقا

مهندس در شرکت خصوصی بخش پخش سیمان با حقوقی نزدیک به دوملیون تومن

مشغول به کار است . تا ان جای که من خبر دارم، فقط می دونم  که سیصد هزار تومن  

نا قابل به من بدهکاره  که نداره  بده، درسش هم  چیزی نمونده از دانشگاه اخراجش

کنند. بیخود نبود که در ابتدا ورود به من گفت ابرو داری کن تازه فهمیدم ابروداری یعنی

چی!! یعنی این که ساکت بشینم و شاهد هر دروغی باشم که بگه!! یه لحظه پیش خودم

گفتم زنگ بزنم عطیه بیاد اینجا، باعث بشه اینا گورشونو گم کنند و برن بیرون با خودم

 گفتم، خب تکلیف این دختر بدبخت چی میشه، از زنگ زدن منصرف شدم ولی طاقت

نیاوردم  به بهانه ای از اتاقم اومدم بیرون کنار اونا نشستم و مشغول میوه پوست کندن

شدم دیدم اونا جا خوردند انتظار نداشتند منوکنار خودشون  ببینند . بعد خیلی خونسرد

رومو کردم طرف علی پرسیدم علی از دانشگاه چه خبر امسال تموم می کنی یا نه ؟ در

این لحظه سریع علی بلند شد . وبه میترا گفت: اه اه  ! میترا بیا بریم  الان یادم افتاد  بلیط

سینما  گرفته بودم یادم رفت بهت بگم،  ولی حرف من کار خودشو کرده بود چون  میترا

خانوم سریع بلند شد، رفت طرف مانتوش که تنش کنه گفت:  

-  مگه  تو نگفتی سه سال پیش مدرک مهندسیتو گرفتی  به من دروغ گفتی 

که علی مجبور شد  دروغی بزرگتر  بگه

-  اونو که گرفتم،  مدرک جدیدو  اقا مراد  داره می گه!

 منم نامردی نکردم اب پاکی رو ریختم که

-  این حرفا چیه علی! چرا داری دروغ  می بافی، من با تو پنج سال رفیقم کدوم

مدرک پس چرا من خبر ندارم تازه باید سر بازی هم بری حالا کار کردنت پیش

کش... که دیدم دختر  بیچاره صداش در اومد 

-  می خوام زنده نباشی احمق وبیشعور این جوری می خواستی با من ازدواج کنی!

تو با ابروم بازی کردی با حیثیتم بازی کردی تمام هستی منو از من گرفتی  منو

انگشت نمای  خونوادم ودیگرون کردی خجالت نمی کشی ، دروغگوی فاسد

دیدم علی با عصبانیت  بلند شد اومد طرف من گفت :

-  همینو می خواستی اشغال کثافت...  رفاقت یعنی این،  که بیایی دوستی منواونو

بهم بزنی  این جوری می خواستی ابرو داری کنی نمی تونستی خفه شی هیچی

نگی ،  الان مگه بحث دانشگاه من بود که اومدی زر زدی... در گیری بین من

وعلی ودوست دخترش بالا گرفت  بخدا نمی دونستم اینا  پنهونی چه کارای  با هم

کرده بودند که  دیدم ، میترا داره  زار زار گریه می کنه وهوارمی کشه، علی هم

که دستش رو شده بود. فقط یه نگاه از روی غیظ به من کرد وگفت : بعدا با هات

کار دارم اشغال عوضی،  اگه دهنتو سرویس نکردم از سگ کمترم ، دوباره

هرچی لایقش بود به من گفت و از خونه زد بیرون، حالا مونده بودم چه جوری

این دختر خانومو  ساکت  کنم، همش نگران سر صدا بودم  اما بیهوده بود چون

به محض اینکه در را باز کردم که دختره از خونه بره بیرون،  عطیه   به اتفاق

مادرش و دوسه همسایه دیگه جلوی اپارتمانم سبز شدند. حالا تو این گیر ودار

میترا خانوم ول کن من نبود همین جور زار می زد وحرف می زد

-  خجالت داره شما با چنین دوستای، بس کنید دختر مردمو گول می زنید

بیچارشون می کنید اسیرشون می کنید بعد به امان خدا رهاشون می کنید که چی

بشه مگه خودتون خواهر ندارید یکی با شما این کار رو بکنه خوبه ؟ خجالت نمی

 کشید خونه خودتونو کردید پاتوق این کثافتا

بخدا هاج واج نگاش  کردم چرا من باید خجالت بکشم من احمق از کجا باید می دونستم

رابطه خصوصی اونا تا چه حد بالاست من فقط می خواستم کمکش کنم که  گرفتار بلای

بدتری نشه دیدم درست بر عکس شد  چون  بلا  اومده خونه خودم، فهمیدم کار خوبو

بعضیا می کنند که  ببینند طرف داره میفته تو چاه کمکش نمی کنند سر اخر هم می گند

چشمش کور می خواست چشماشو باز کنه،  گفتم خانوم

-  من که کاری با شما نکردم جز اینکه می خواستم شما را نجات بدم  شما  باید برید از

اون شکایت کنید چرا دارید ابروی منومی برید؟

که بحدی عصبانی بود . همین جورمی رفت، فحش ولعن نفرینی بود که نثارم می کرد

  با رفتنش ابروی من هم رفت چون حالا چه جوری می تونستم اینارو قانع کنم  بدتر از

همه  عطیه من بود که از ناراحتی ماجرای پیش اومده سرش گیج رفت و دراز به دراز

افتاد تو راه پله که دنبال اب قند بودند که حالشو جا بیارند من هم که خواستم کمکش کنم،

دیدم مادرش جیغ زد

-  جلو نیایید ، خجالت داره، قباحت داره، چرا دختر مردمو میارید تو خونتون

هزارتا  بلا سرش میارید

از ناراحتی بی اختیار سرمو محکم  زدم بدیوار  گفتم

-  مادر،  بخدا من کاری نکردم  قصدم خیر بود. رفیقم گفت: جا ندارم امر خیری در

راه است منم  خواستم در این امر خیر نقشی داشته باشم ،  بعد که دیدم داره تبدیل

به شر می شه و رفیقم  داره بهش   دروغ   می گه طاقت نیاوردم خواستم حقیقتو

بگم همین

 که دیدم مادر عطیه گفت:

-  بس کنید اقا  ، چرا دروغ  می گید، خودم دیدم چه بلایی سر دختر مردم اوردید

که با گریه و ترس داشت از اتاقتون فرار می کرد!! خدا چقد با من بود که شانس

اوردم دخترم بیچاره نشد

 بعد عطیه رو بلند  کرد ند.  به اتفاق دوسه نفر از خانومای همسایه بردنش بالا،  همین

جوری که می بردند بالا  دوباره  لعن ونفرینی بود که این بار از جانب اینا نثار من شد .

 فهمیدم گفتن حقیقت بهایش چقد سنگینه، وقبولش برای هر کسی ممکن نیست، ساعتی

بعد از این اتفاق هم شاهد شکسته شدن ائینه شمعدونی روز عقدم  شدم، که انداخته بودند

کنار درخونه ام بخدا جگرم سوخت . من هم  بهش دست  نزدم همین جوری افتاده بود. تا

اینکه  بعد از گذشت یکماه دوباره سر وگردن میترا خانوم با مامور پلیس پیدا شد اعصابم

داغون شد. تا دختر رو دیدم  بی اختیار داد  زدم

-         چی می خواهید از جون من، به من چه ربطی داره که باید بیام کلانتری من چه

غلطی کردم جز اینکه  خواستم به شما کمک کنم، کور که نیستی ببینید چه بروزم

اوردید ، این از ائینه شمعدون  عقد من که شکسته و داره خاک می خوره ، اونم

از خانومم که یکماه  که از دستم فراری شده، حاضر نیست حتی یه کلام با من

حرف بزنه ، الان هم اومدید که بیام به افسر کلانتری بگم علی کجاست، من

احمق چه می دونم اون نامرد کجا فرار کرده به من چه ربطی داره،  فقط خواستم

به شما کمکی کرده باشم که بدبختر از این نشید ، من که فرار ی نیستم  خونه

وزندگیم همین جاست،  بقدری اعصابم داغون بود وبقدری صدام بلند شده بود که

یه دفعه دیدم همسایه ها به اتفاق مادر عطیه واستادند دارند مو به مو حرفامو

گوش می کنند تا چشمم به مادر عطیه افتاد  ادامه دادم

-         دختر خانوم ، تو رو به جان اون کسی که دوست دارید، بیایید حقیقتو  به این

خانوم که قرار بود. روزی مادر خانوم من باشه  بگید که من بی گناه بودم تو رو

خدا به ایشون بگید من  پیش از این ماجرا شما را نمی شناختم ، خدا رو خوش

 نمیاد زندگی مردمو داغون می کنید ...

نفهمیدم از روی ترحم بود یا   تو قیافه مضطرب  ودل نگرونم چه دید با وجود اینکه

 اشک از چشاش می ریخت  به مادر خانومم  گفت:

-         نه خانوم من  اصلا این اقا رو نمی شناختم، اونی که منو بی حیثیت کرد والان هم

سر به نیست شده ایشون نیست من به اجبار دوست این اقا بود که اینجا اومدیم و

تازه از ایشون هم  باید خیلی ممنون باشم که حقیقت دوستشو به من گفت ومانع از

این شد که بیشتر گرفتارشم

اینجا بود که نفس راحتی کشیدم چرا که دیدم چشمای مادر خانومم مثل لامپی که روشن

 بشه یه دفعه روشن شد و با لبخند به سرعت به طرف من  اومد گفت:

-  مادر برات بمیره!! می دونستم تو پسر پاکی هستی تو این یک ماه چی کشیدی

تازه خبر نداری که عطیه منم نه شام می خوره، نه ناهار کارش شده  گریه و

 زاری وهمش تو این مدت  فکرذکرش تو بودی می گفت: غیر ممکنه که مراد به

من خیانت کنه غیر ممکنه

وهمون همسایه ها که منو تا دیروز تو راهرو می دیدند . زیر لب نفرین  یا فرار می

کردند واصلا دوست نداشتند حتی لحظه ای کمک حال من باشند. رو به مادر خانومم

کردندو گفتند: رویا خانوم ببخشیدا  ما از اول هم می دونستیم اقا مراد اهل این حرفا

نیست اشتباهی بود که بخیر گذشت!! اینقد سرم  شلوغ پلوغ  شد که نفهمیدم پلیس و میترا

 خانوم کجا رفتند. هر چند که من همیشه برای کمک به او اماده ام، بیشتر هم بخاطر

سیصد هزار تومن خودمه که بتونم ازعلی بگیرم بی انصاف یکسال از وقتش می گذره

انگار نه انگار، که به من بدهکاره ... کم کم  دیگه همه با خوشحالی برگشتند دنبال کار

وزندگیشون  ومن هم از این که بی گناهیم ثابت شده بود خوشحال بودم  که دیدم بعد از

مدتی ،  اروم در خونه من  دوباره به صدا در اومد ، درو باز کردم  دیدم  عطیه در

حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت گفت : مراد منو ببخش خیلی بهت بد کردم

می دونستم تو به من خیانت نمی کنی، می دونستم... بعد اومد تو خونه ومنو بغل کرد.

بعد از گذشت سالها هنوزوقتی  به این ائینه  که مخصوصا نگه داشتم نگاه می کنم، نا

خوداگاه  یاد اون یکماه میفتم که بیرون از خونه چه جوری داشت خاک می خورد  با این

 تفاوت که الان کنار این ائینه شمعدونی عکس سه نفری منو عطیه ومجید پسرمون هم

هست .  پیش خودمون بمونه  عطیه از این ائینه شمعدون خوشش نمیاد. میگه خوش یمن

نیست ............ پایان

نوشته شده در 90/12/23ساعت 6:51 PM توسط منصور قلیزاده|

نمی دونم چرا دست وپام می لرزه، راه  که میرم حتی عصا هم دیگه افاقه نمی کنه، باید

  چهار چنگولی به دیوار  بچسبم که زمین نخورم، چشام مشکل داره ، کمرم دیگه مال

خودم نیست تقریبا قوزی شکل راه میرم، لباسام مندرس وکهنه است. غذاهام یکنواخته

وسوپی ابکی، از نمک وفلفل حرفی نمی زنم چون خوردنش برام ممنوعه و خوردن

گوشت که ارزو شده،  بیشترین کار دندونامو معده خودش انجام می ده

بدبختی اینه که گوشام خوب نمی شنوه،همیشه خودمو این جوری دل داری می دم که می

خوام چکار حرفای یکنواخت خسته کننده کسی رو بشنوم  مگه اینقد که شنیدم چی شدم ،

اونا هم که باید بلند صحبت کنند که بشنوم این کار رو نمی کنند می ترسند داد بزنند از

مردی بیفتند، حس بویایی ندارم نمی دونم حواس ادمی در پیری به چند تا می رسه

 چون هرچی سن بالاترمیره  حواس پنجگانه  کمتر می شه

ولی من که اصلا حواس درست وحسابی ندارم  یه لحظه که حرف می زنم لحظه

 بعد یادم می ره که چی گفتم روزامو گم کردم ماه وسالش بمونه ، اقای دکتر می تونید

کمکم کنید خدا خیرتون بده، شبیه مرده های متحرک شدم از شلوار پوشیدن نمی گم چون

نمی تونم دکمه زیر شکم رو ببندم، اگه دکمه رو نبندم نمی تونم زیپ شلوارمو بکشم بالا،

بعضی ها که مقید به اداب هستند اهسته میان دم گوشم می گند  زیپتو ببند

فکر می کنند که می شنوم تا اینکه قصاب محل که منو می بینه میاد بعد از احوالپرسی

همیشگی، زیپ شلوارمو می کشه بالا خدا خیرش بده  منو از خجالت مردم در میاره ،

اقای دکتردواهای قبلیتون برای خوابم خوب بود. بازم برام بنویسید که راحت بخوابم ، در

 ضمن دنده هایم چند روزی درد می کنه وگلو درد هم دارم

دکترهم بعد از شنیدن حرفام دفترچه بیمه خدمات درمانی رو از پلاستیکم در میاره وبعد

از اینکه مطمئن شد تاریخ اعتبارش رد نشده چند تا قرص وشربت می نویسه ودوباره در

 داخل پلاستیک جاش میده و اصلا حرف هم نمی زنه من هم می فهمم که کار طبابتم

تموم شده وباید جامو بدم به  یکی دیگه ، بار اول که اومده بودم پیشش انقد داد زد که

حالیم کنه که بیچاره پشیمون شد از ان به بعد فهمید که سوگند نامه بقراط حکیم  رو باید

بندازه داخل سطل اشغال

 باید اعتراف کنم تنها دلخوشیم حقوق بازنشستگی که دارم

قبلنا که خونه زندگی داشتم بچه هام بیشتر به من می رسیدند تا الان ،  اونا به زور و

اجبار مجبورم کردن خونه رو بفروشم که به سهمشون برسند تا دوسال هم با من با

احترام رفتار می کردند تا اینکه کم کم منو به هم پاس دادند. سهم پول من به اونا

همین دوسال بود . وقتی که ادم زنش فوت کنه اخر دنیاست، چند سال پیش بود.

 مثل اینکه همین دیشب بود. داشتیم حرف می زدیم یه دفعه دیدم یه اخ گفت: دراز به

دراز خوابید. منو می گید مات شدم یعنی چی!! یعنی اینکه بدبخت شدم یعنی اینکه همون

لحظه سکته قلبی کرد و افتاد مرد. حالا من مانده ام ویه مشت خاطره از او  پسرم ان

طور که باید وشاید توجه ای به من نداره زنش  بهش می گه بابات تکرر ادار داره من

 خیلی زرنگ باشم بتونم شورت تو رو جمع و جور کنم  دیگه نمی تونم  شلوار زیر

 شلواری پدرتو رو  هم بشورم و داماد هم که جای خود، بی انصافا اینقد به من بی توجه

اند که نمی گند، لااقل بیان منو بزارن اسایشگاه سالمندان  که اینقد اذیت ازار نشم پول از

من بردن از اونا قبول نمی کنند. میگن، جلوی فامیل و اشنا چی بگیم،  حساب کنید با این

 حال واحوالی که دارم  باید هر دوسه روز یکبار از خونه یکیشون صبح پاشم برم خونه

 دیگری یکی شرق  می شینه یکی غرب، دلم به حال تنهایی خودم می سوزه...

کاری ندارم که شدم عین کولی ها در بدر و سر گردون یا در خیابونا قدم می زنم یا

اینکه بر روی سکوی و یا  مثل امروز روی صندلی پارکی بشینم و به مردم نگاه کنم ،

امروز هم مثل روزای دیگه...

معمولا صبحا کمترادم میاد پارک متوجه خانمی میانسالی شدم که با مانتوی مشکی با

مقنعه وکیف بزرگ در دستش  واتفاقا مثل خودم عینکی کمی دور تر از من روی

 همین صندلی نشست وزل زده به گوشه ای از پارک...دوس دارم با هاش حرف بزنم از

روزگار خود بنالم و از دست تقدیر گلایه کنم قدیما راست می گفتن مرگ به موقعه چه

نعمتیه ! برای همین منظور همیشه خدا هم چند تا شکلات با خودم هست که با

 شکلات  برای چند کلام هم صحبتی و همراهیم ادم می خرم، به سختی از جیبم در

 میارم وبهش تقدیم می کنم تشکر می کنه واز دستم می گیره دیدم  اونم مشغول پوست

کندن پرتقالی شد. چه محبتی کرد از وسط پرتقال را دونیم کرد. نیمی رو خودش

 برداشت و نیمه دیگه رو تقدیم به من کرد. همیشه محبت، محبت میاره ودشمنی ، دشمنی

شروع کردم به حرف زدن و از مشکلات خودم گفتم تا انجا که دیدم  دوباره یه بیسکویت

ویفری از کیفش در اورد به من داد   در تعجب فرو رفتم فک مرده من امروزچطور

داره ابروداری می کنه وبا دلم همراهی ! بعد پرسیدم

-  شما که مشکلات منو ندارید راحت دارید زندگی می کنید؟

 مثل اینکه منتظر بود درد ودل کنه ، که خاطرات کودکی وجوانی  خودش را تا امروز

رو به من گفت، فهمیدم مثل خودم توی خونواده ضعیفی به دنیا اومده هر بلای که سر ادم

 میاد از وضع بد معیشتی   میاد ... از شوهر عنق وبد اخلاقش جدا شده ،  تا این که

 برای زندگی بهتر اومد تهرون  که بقول خودش بیشتر از این عذاب نکشه ، اینجا هم

غریب وبی کس است دوتا بچه داره که شوهر سابقش ازش گرفته ، روزا در شرکت

 خدماتی برای امور منازل برای شستشو وتمیزی خونه ها اقدام می کنه،  فکر کنم از یه

موضوعی خیلی ناراحته، که گفت: ببینید حاج اقا ... خواستم بگم هنوز مکه نرفتم ،

 دیدم هیچی نگم بهتره بزارم حرفشو بزنه که ادامه داد

-  همین امروز شرکت منو فرستاده خونه  یه ادم بی شرف برای تمیزی  وامونده اتاقاش

  رفتم اتاقا رو جارو کنم تمییز کنم ، دیدم  مرتیکه بیشرف رفته حموم  به من میگه بیا

 پشتمو بشور! تو رو خدا می بینید، درسته این کارا ! دیگه حاضر به کار کردن در ان

شرکتم نیستم هزارتا بلا کشیدم  دیگه بسمه! چقد زجر یه روز این خونه یه روز اون

خونه !  یه روز یک بلا ، روز دیگه هزار بلا ... خدا هم گوشش به ما نیست از غصه

وبی پناهی در این پارک پناه اوردم دیدم زد زیر گریه و کلی گریه کرد . گریه شو که

دیدم هاج واج موندم چی بگم ، من هم سعی کردم ساکتش کنم  نمی دونست گوشام

سنگینه فکر می کرد همه رو شنیدم،  پیش خودمون بمونه از ده تا حرفی که می زد

چهار تاشو شنیدم بقیه رو نه، از لابلای حرفاش فهمیدم که تنهاست و در خانه ای محقر

 زندگی می کنه، دید که خیلی امروز مستاصلم دلش به حال من سوخت و منو به خونه

اش دعوت کرد من هم رفتم سعی کردم در راه رفتن دقت کنم که ابرو ریزی نشه... فقط

به دخترم زنگ زدم که نگران نباشه من زنده ام!! زندگی که ندارم فقط زنده ام

... قسم می خورم این چند روزی که در کنارشم چه راحتم، طوری شد که دیگه طاقت

جدایی از او را ندارم  و اونم داره از من مراقبت می کنه دیگه تنها نیستم و  خدا را  

شاکرم که سر اخر پیری فرشته نجات  رو برام فرستاد.  با حقوق بازنشستگی که دارم

زندگیمونو می چرخونیم ، می دونم بعد از مرگم این حقوق بازنشستگی به او تعلق می

گیره، تقریبا  به لطف خدا مشکلات جسمی وروحی من خوب شده ، تحت نظر دکترای

خوب هم هستم که همواره خانومم در کنارمه و توجه خاصی به حرفای دکترا داره و انرا

مو به مو عمل می کنه. و  کاری کرده ، قوای تحلیل رفته ام دوباره برگشته با هم رفتیم

دکتر گوش که برام سمعک نوشت. بخدا الان حرفارو خیلی خوب می شنوم واحتیاجی

نیست کسی داد بزنه که حرفاشو بفهمم، به فکر دندونای مصنوعیم هست رفته وقت گرفته

امروز قراره منو ببره دکتر دندون، از همه مهمتر لباسامه خیلی تاکید داره میگه عقل ادم

به چشاش اینه که همیشه لباسام مرتبه و از دکمه زیر شکمم راحت شدم چون خودم می

بندم، غذامم سر ساعت به موقع ومنظم ... مثل اینکه این ماشین اسقاطی خیلی تعمیرات

می خواست، سه کیلو شیرینی تر خریدم دادم بهش  پیش دستی، پیش دستی کنه به همسایه ها

پخش کنه که همه بفهمند که من شوهرشم،  ادمیزاد دیگه ! شیر خام خورده است چه راحت پشت

سرمردم حرف می زنیم ! گره که باز نمی کنیم، بیشتر کور می کنیم . حالا چند روز دیگه هم می خواد به

مناسبتی ، اش نذری پخش کنه می گه من همیشه ارزو داشتم برای اقا ابوالفضل اش نذری پخش کنم، 

خدا را شکر خانومه خوبی گرفتم ، با هاش احساس جوونی می کنم، دیشب موقع خواب ازش خواهش

کردم بریم عکاسی با همدیگه عکس یادگاری بگیریم بزاریم با قابش بالای طاقچه ، فقط بازم مشکل

بچهامه  از من دوری کردند. می گند بابا ، خجالت نمی کشه  اخر پیری رفته زن گرفته، ابروی مارو

جلوی فامیل واشنا برده ما که ازش پذیرایی می کردیم دیگه چه ناراحتی داشت رفت این کار رو کرد.  

 سراخر پیری و معرکه گیریی، ما رو مسخره کرده!

 ... این روزا خیلی خبرا به گوشم می رسه، معمولا ادم از کسانی که توقع نداره زخم می

خوره، منم  دیگه هیچی نمی گم، سکوت می کنم و نگاه ، اونا نفهمیدند که منم همدم

 می خوام ، از بی تفاوتی خسته شدم. مشکلی نیست این نیز بگذرد ...                پایان

نوشته شده در 90/12/09ساعت 3:33 AM توسط منصور قلیزاده|


آخرين مطالب
» قطار در ساعت شش بعدازظهر
» غروب دروغی
» ایا می توانم ازدواج کنم ؟
» ائینه شمعدون
» این نیز بگذرد
» بیماری هوس
» تدریس خصوصی
» شکار مرغابی
» میز لعنتی
» مسافرخونه بهشت
Design By : Pars Skin